تبليغاتX
دلــواره هـای تـنهــایـی

یادش بخیر

« یادش بخیر »

یادش بخیر اون روز خزون

یه چشم بارون اون یکی خون

شـُر شُـر غـم تـو آسمون

خط خطی کرد رو کهکشون

مــن بـودم و یـه عـالـمه

غـصـه و غــم تـو آیـنـه

تا تو رو یـک نـظـر دیـدم

عشـقـتُ از جـون خـریدم

از باغــچـه قـلـب و دلـم

یه دسـته گـل برات چیدم

دسـته گـلُ بـا صـد امـیـد

فرسـتادم ، بـهـت رسـید؟

رو دسـتـه گـل نوشته بود

به کـوری چـشـم حـسـود

بــرای داشـتـن تـو مــن

امـیـدوارم حـتی یــه کـم

تــو لالـــه ســرخ مـنـی

یه دسـتـه گـل یاسـمـنـی

تـو آسـمـونـای سـفــیـد

عکس تو رو خوب میشه دید

آره مـنـم هـمـونــی کــه

غم رو دلـش می کرد چـکـه

امـا حــالا بــا عـشـق تــو

نـگـام شــده رو بـه جـلـو

دلـــم شــده پـر از امـیـد

بــه یــاد روزای ســـپـیـد

شـیـطـون و نـاقــلا شــده

یـه خورده سـر بـه راه شده

به عشق تو هر صـبح و شـب

به خـواب زده هـمـش رکب

حــالا بـه جــرم عـاشـقــی

زنـدونـی شـد به سـادگــی

تـــو زنــدون درد فــراق

ازت گرفـت هـمـش سراغ

بـــه انـتـظــار دیـدنـت

بـــه رویــای رسـیـدنـت

نـغـمـه عـاشـقـونـه خـوند

یه عمر همـش پای تـو مـوند

بــیـا کــه بـــا اومــدنـت

رهـا شــه ایـن دل از غـمت

 

ســروش آریـــا

مرداد 1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 1:9 | 87/06/01

عشق

« عشق »

عشـق یعـنی بـاوری بـی انـتـها

صـبـر ایـوب داشـتـن از ابـتـدا

قطره قطره ذوب گشتن همچو شمع

در فــراق یار بـودن تا به چـنـد

عشق یعنی سـرخی یاس سـپید

آبــی دریــای مـــواج امــیـد

پـر کشـیـدن در هـوای آرزو

صـبح کـردن با خـیال وصل او

عشـق یعـنی غمـزه گیسوی یار

بـردن دل در مـیــان کـــارزار

شعله غــم را به دل افـروختن

در تـمـنـای وصالـش سوختن

عشق یعنی شـبـنم گـل در بهار

مهـر ورزیـدن ز بـهـر کـردگار

هجرت خواب از سرای چشم ها

کظم غیظ اندر فـراز خشم ها

عشق یعنی سـادگـی و همدلی

وعـده دیـدار در دشــت گُلی

ســرخـی یـک لاله افـراشته

بذر یکـرنگی به دلهـا کـاشته

عشـق یعنی عاقلی اندر جنون

سیـنـه ای لـبـریز از سر درون

زخـم های کهـنه درد فـراق

در سـیاهی راه رفتن با چراغ

عشق یعنی سوسوی یک پنجره

در دل شـب نغـمه های حنجره

بی تکـلـف راز گـفـتن با دعا

پر کـشـیدن تـا حـوالی خدا

 

ســروش آریـــا

9/5/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 17:6 | 87/05/13

دو رباعی نسبتا عاشقانه . . .

« دست تقدیر»

دست تقدیر است و من بیگانه با نامردی اش

لحظه های بی تو بودن هم رود با سردی اش

ماه رویـایی شـب هـای غـم انگــیز دلــم

آفتاب هم در پیش تو کم آورد با زردی اش

 

« ماه رو »

دلبسته و دلداده آن زلف سیاه ام

شوریده طنازی آن روی چو ماه ام

ای روشنی صبح امـید شام هجران

نوری بفشان که من کنون آخر راه ام

 

ســــروش آریـــا

تیرماه 1387

 

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 20:14 | 87/05/01

آشنا بود صدا

«آشنا بود صدا»

سرد است هوا

دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات

و غمی همچون کوه

کمرم را به  تحمل فرا می خواند

دل من گمشده است

در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها

سرگشتگی ام را به کدامین فریاد

در گوش خدا

بنمایم نجوا

که من اکنون اینجا

به چه کار آمده ام یا به کدامین علت

به کجا خواهم رفت؟

و چرا شاعر گفت :

"تا شقایق هست زندگی باید کرد؟"

من نمی دانم

چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق

در دل لاله سرخ

شبنم سبز امید ، می نماید ماوی

چمن رویایم

در هیاهوی غم تنهایی

زیر پاله شده است

نهر پر تلاطم اندیشه

چندی است که آرام و روان

نم نمک می خشکد

شاید که سر کوه حقایق برفی

دیگر نیست!

شیشه پنجره یکرنگی

امروز شکست!

آری ، با سنگ نفاق

و من اکنون تنها

در گوش خدا

می نمایم نجوا

ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد

لرزش دست دلم را چیدم

"آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ"

گفت با مهر که ای

بنده من

آدمی را زعدم آوردم

تا نباشم تنها

تا نمایم به همه عالمیان

هنر خلقت را

باش با من که دگر هیچ غمی

نتواند کمرت را به تحمل فرا  بر خواند

یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن

با خدا باش شوی شاه جهان

وگر اندیشه دیگر داری

من ندانم  چه شود آخر آن

 

 ســـروش آریـــا

 

       دوشنبه 10/4/1387

 

موارد داخل "  "  متعلق به شاعر نازک خیال مرحوم سهراب سپهری است روحش شاد.

 

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 15:50 | 87/04/10

گاهی می شود. . .

 

«گاهی می شود. . .»

می شود فریاد زد اما بی صدا

می شود پرواز کرد تا حوالی خدا

می شود دید ولی باور نکرد

می شود خاطره را رسوا کرد

می شودکاشت به دل نهال یک رویا را

می شود  داشت به سر سودای هر فردا را

می شود زمزمه گل را شنید

می شود درد دل شکوفه را باور کرد

می شود خیس شد از شبنم عشق

می شود لختی نشست ، در بر خوشبختی

می شود جرعه ای از نهر محبت نوشید

می شود غم را دید در فرودست امید

می شود جاری بود در دل یکرنگی

می شود همچون کوه به سر  باد حوادث کوبید

می شود همچون سرو قد کشید تا فردا

می شود فاصله را تبعید کرد

می شود دل را برد به  سر چشمه عقل

می شود عاطفه را سر نبرید

می شود فکر را راهی کرد با قطار دانش

می شود بود ولی ناپیدا

می توان  رفت به اعماق دلیل

می توان فلسفه را پیدا کرد ، آخر کوچه فکر

می توان هندسه را رنگی دید

می توان نسبیت را نسبی کرد ، با سرعت عشق

می توان همجوشی را ، در راکتور همخواهی ، پیدا کرد

می توان قانون ترمودینامیک را ، در دعوای دو دل تجربه کرد

می توان شاهد بود بر رویش یک آرزو

می توان کوانتوم را با کمیت پیوسته دل اندازه کرد

می توان شکفتن حس را چشید

می توان بازی کرد با خیال فردا

می توان سرزده رفت در خلوت رویایی شب

می توان نجوا کرد در گوش شاپرک های نجیب

می توان آزاد بود در کنج قفس

می توان تنها بود در گستره جمعیت

می توان غمکده را آتش زد

می توان رهگذری را سبدی سپیده داد

می توان دید خدا را پای آن کاج بلند

می توان تا ابدیت پر زد

می توان پاکی را ،  دید در هاون نور

می توان رفت ولی باقی ماند

می توان خاطره را همچون گل به دل دفتر فردا پاشید

 

ســـروش آریـــا

3/3/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:22 | 87/03/09

آخر جاده عشق

« آخر جاده عشق »

 

همواره در این فکر بُدَم کآخر این راه کجاست

کـه در آن دلـشـدگی توأم با رنـج و بلاست

عاشـقـی شیـوه رنـدان بلاکـش بـود و مـن

ندانسـتم کـه این شیوه پر از جـور و جفاست

خـود غلـط بـود آنچـه پنداشـتـم و لاف زدم

که در این ره سفری ساده و پرصلح و صفاست

سـر زده ، سـر زدم و مست ره دوست شدم

بی خبـر از خطـرش کـآن شرر هول و ولاست

سـادگـی کـردم و خـود را به ره عشـق زدم

کآخرش سوختن شمع دل و باختن عمر طلاست

آریـــا غـم مـخـور و رو بـه گلـسـتـان امـید

کـه در آن دلـشـدگـی سـایـه رویای خداست

 

 

ســـروش آریـــا

 

1/3/1387

 

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 13:31 | 87/03/03

زندگی

« زندگی »

زندگی چیست ؟ کجاست؟

زندگی لحظه تولد یک پروانه است

که از دل پیله ابریشم خاک

می شکفد در میان خطرات

زندگی وزیدن نسیم دلدادگی است

که هر از گاهی می آید

از سمت وجود

زندگی شر شر احساس دانایی است

که می چکد از دل شبنم علم

بر نهاد بشری

زندگی سبزی رویای حضور است

در ترنم ترانه همخواهی

که می تپد در دل عشق

زندگی کرمی است که می خزد در تن یک سیب سفید

می رود تا ته آن حجم نجیب

زندگی شاید طلوع یک فواره است

که از قلب آبی دریای امید

می رود تا ته یک خواب عجیب

زندگی تولد یک رویاست

که به امید تحقق

به زمین آمده است

زندگی شاید وزوز یک مگس است

که در ظهر دل تابستان

لالایی خواب من و توست

زندگی جاری جریان سیاست بازی است

که گویا هرگز

امیدی  به توقف این قطار خالی نیست

زندگی یک دو سه گل زیباییست

که در نگاه من وتو

می نشاند معنی

زندگی بچه لاک پشتی است

که تازه سر از خاک بدر آورده

و بی مهابا می دود تا دریا

زندگی تایر ماشین همسایه است

که همیشه می گذارد آنرا

بر در خانه یکرنگی ما

زندگی حرکت شوق است

به سوی قله خاطره ها

تا زداید از سر آن قله ، برف فاصله ها

زندگی وحشت خواب است به چشم حشره

مبادا که در آن هنگامه

فرود آید به سرش ، مشت عدم

زندگی شکوفه گیلاس است

که در بهار رویا

می روید به سر ساقه یکرنگ صفا

 زندگی وسعت یک شهر بزرگ است

که در آن خبری از دل نیست

شاید مرده باشد در شتاب سرعت

زندگی  رد شدن از پل غروب است به آرامی

و خوابیدن در بغل آرامش

به امید رستن نور امید از فردا

زندگی خیس شدن است در بارش اشک

که می چکد از هم آغوشی دو ابر تنها

در دل آبی دریای سماء

زندگی چیدن نارنج  است از درخت آرزوهای بزرگ

که قد کشیده تا سقف بهار

و سایه افکنده بر فکر امید

زندگی تپش قلب من توست به شوق میهن

که می رود تا ته دریای وجود

زندگی معطلی ته صف نانواییست

زندگی شعله آبی بخاریست در اوج سرما

زندگی غلت زدن در چمن خوشبختی است

زندگی شوق پریدن است در دل یک جوجه

زندگی پر زدن ذهن است در آسمان دانش

زندگی سر زدن عقل است به باغچه عشق و وفا

زندگی بوئیدن غنچه عطرآگین نماز است به شوق دیدار

و گرفتن وضو در حوضچه عقلانیت

زندگی شاید تپش باد صباست در قلب سحر

زندگی زنگ کلاس است در صبحگاه یک مدرسه

زندگی تابلو توقف ممنوع است

در کنار خیابان غفلت

و زندگی شاید . . .

زندگی لحظه ایست که دیگر اکنون نیست

قدر این لحظه بدانیم وگرنه شاید

اندکی بعد بیاید لحظه ای

که جای من و تو در آن میانه خالیست

 

ســـروش آریـــا

 

14/2/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 22:36 | 87/02/27

زندان واژه

«زندان واژه»

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید معنی نیلوفر آبی را

در دل تنگ بلور ، تنهایی ماهی را

شاید که لب پنجره خلوت شب

شبنم آبی رویای حضور

می نشیند روی شیشه یکرنگی

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید راز شیدایی یک زوج نجیب

بلبل و شاخه سرسبز امید

و پروانه ای که گویا هرگز

از مدار جذبه شمع دل نخواهد برداشت

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید رد پای بلم خوشبختی ، روی دریای امید

من نمی دانم چرا؟

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد!

 ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید راز باریدن باران از آسمان

و چرا هیچکسی ندیده است

بارش باران سپید

از زمین بر آسمان

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید تَبَر کُند سوال

و بپرسد از گل لاله سرخ

که کجا می روید شکوفه ناز خیال؟

و بَر کَند ریشه کُنده پوسیده جهل

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید پاسخ یک پرسش آسان را

من به دنبال حقیقت به کجا سر بزنم؟

تا بجویم کلید رهایی ذهنی را که کنون زندانی ست

 در زندان سپید  یک واژه ناز

ســـروش آریـــا

 

5/2/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 13:21 | 87/02/13

شُر شُر احساس

«شُر شُر احساس»

شُرشُر احساس بر آوار ذهن

ماهی تنهای یک تنگ بلور

و صدای جیرجیرکی که بی امان

فریاد وجود بر می آرد

دیدن ساحل غم، که خیس می شد از آبی دریای امید

بر در پنجره باز نگاه

پای دیوار غروب

شب ، آواز طلوع را خوش می خواند

و نور از پشت در آرامش ، رفته رفته پنهان می شد

کوچه باغ سادگی ، سرد و پاییزی بود

و خش خش نگاه من

جای پای نور را ، لابلای برگ ها پیدا می کرد

چه غروب سخت و بی مانندی است

رفته رفته نور هم تنهایم گذاشت

من و کوچه و جیرجیرکی در دل شب

که پتک آمال بلند را بر سرم می کوبید

من حجم بزرگی بودم در نگاه کوچک یک شب پره

که گذر می کرد از کنار کوچه تنهایی

آسمان رنگی بود

آبی یا قرمز نمی دانم و لی

رنگ در گستره بی حدش

واژه ای بی معنی است

فکر ، پرواز می کرد ، با دوبال عقل و عشق

از پس پرده جهل ، پی دانایی بود

دل تصمیم گرفت

تا بسازد ذهن را

تا بتازد پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

جمود سنگ را می توان سیال کرد

گر بخواهی بپری

با دوبال عقل و عشق

آخر آن اکسیر مرموز طلا کردن مس

می تراود از دل لاله سرخ

شُرشُر احساس بر آوار ذهن

می دهد امید بر قلب گیاه

تا بروید از دل ویرانه ها

کلبه ساده و یکرنگ  صفا

و در آن

بر لب طاقچه خوشبختی

قاب عکسی زحقیقت بدرخشد، پر نور

یادمان باشد ، تا همیشه

که باید بدویم

پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

ســـروش آریـــا

3/2/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 21:0 | 87/02/07

وصف خیال

«وصف خیال»

تا چند در این غمکده با وصف خیالت

مـاتم زده مـانـم به تمنـای وصالت

ای بلـبل زیبـا سخـن میکـده عشق

بر لوح دلم نیست بجز نقش جمالت

دانی که چرا دلشده ام در طلب تو

زیرا نشنیدم سرهر کوی بجز وصف کمالت

در گلشـن رویـایی گـل های بهـاری

سرگشته و حیران شدم از بوی خصالت

حوری صفتِ گُلـرخِ عاشق کُشِ دوران

با ما به از این بـاش به حق لب خالت

آریا را به سرآمد کاسه ژرف صبوری

لطفی کن و مارا برسان به چشمه آب زلالت

 

 

ســـروش آریـــا

 

2/2/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 22:43 | 87/02/05

خانه ام ایران است

«خانه ام ایران است»

خانه ام یک رویاست

رویایی دلنشین

می آید از فراسوی زمان

خانه ام سرسبز است

به بلندای زمان ، بزرگ و بی مانند است

پنجره ای دارد به وسعت هزاره ها

باز می شود به روی پروانه ها

پروانه ای که همچون مجنون

گرد لیلای وجود شمع جان می بازد

خانه ام یک ببر است

که کنون ساکن و آرام نشسته است بر لب شرق بزرگ

خانه ام یک قله است

که از فراز آن مرز نجابت را

تا فراسوی وجود ، نشانه کردند چه خوب

خانه ام را بر لب دریای یکرنگی من ساخته ام

دریایی که خلیج می نامندش

خلیجی که خلیج پارسیان بوده و هست

همچون یک حوض برای  برای خانه بزرگ من

خواهد بود

خانه ام وسعت بی حد کرانه های دلدادگی است

علم را من در ستاره ثریا می یابم

خانه ام ایران است

سرزمین یک دنیا تاریخ

من زاده به خانه ای شده ام

که در آن مهمان حبیب خداست

خانه ام باغ بهاری است

که مرزدارانش لاله های سرو قامتند

خانه ام یک رویاست

رویایی دلنشین

از ژرفای وجود دوست دارم من این رویا را

 

ســـروش آریـــا

 

 29/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:38 | 87/02/02

کبوتر بچه

«کبوتر بچه»

سرود سرد سرما در زمسـتـان

فرو می ریخت آتش در نیستان

کبوتر بچـه ای بی بـال  و بـی پر

بـدور افـتـاده از آغـوش مادر

هوای پر زدن در آسمان داشت

سری پر شور و جسمی ناتوان داشت

به سرما یکه و بی یار می گشت

به دنبـال نشـان از نار می گشت

ولی صد حیف، از این سوز سرما

که گـویی برده بود از عشق گرما

به هر کس عشق خود را می نمایید

مـر اورا بـا خشـونت می پرانیـد

کبوتر بچـه با خـود گفت ای دل

چرا مـردم شدند از عشق غافل

مگر عاشق بدن اکنون گناه است

چه کس جز عقل عاشق را پناه است

در این سـرمای بی حـد غریـبی

همـانا عاشـقی ست چیز عجیبی

ولی می آید آن روزی که سـرما

شـود معـدوم در اعـمـاق دریا

به دریای محبـت گـر زنـی دل

نخواهی شد دگر از عشق غافل

 

ســـروش آریـــا

27/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 22:15 | 87/02/02

خداحافظ

 

به امید شادکامی به خدا سپردمت دوست

که هر آنچه شادکامیست ز تجلی رخ اوست

 

ســـروش آریـــا

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:14 | 87/02/01

دنیای بی رحم

«دنیای بی رحم»

من خسته و بی خود شده از خویش شدم

از وسعت بی رحمی دنیا چه دلریش شدم

می چکد از چشمه خشک نگاهم به زمین

قطره اشکی که سراپا متحیر زسردیش شدم

 

ســـروش آریـــا

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:9 | 87/02/01

بوی نم

«بوی نم»

بوی نم می شنوم

گویی آسمان امشب هم

تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد

و زمین

بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند

از فراسوی افق می آید

سایه سرد سکوت

آسمان لحظه ای آرام گرفت

و سکوتی سنگین

نجوای زمین و آسمان را با خود برد

بوی کاه گل در هوا می پیچد

می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را

از دل باغ صدایی آمد

سوسن از یاس سوالی دارد

اما ناگهان

آسمان غرش کرد

برق در چشم ترش لرزش کرد

و دوباره می شکست سایه سرد سکوت

نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید

و چه زیباست

دیدن نوازشی با غرش

چکه چکه آسمان می بارید

و در کوچه تنهایی من هیچ نبود

ســـروش آریـــا

22/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:50 | 87/01/30

مهتاب

«مهتاب»

باز امشب هم

صدای پای مهتاب می آید به گوش

تک سواری با سپاهی در سیاهی

لشکری از نور می آید زدور

لشکری سوسو زنان

اندکی نور به تاریکی شب می پاشد

موج دریا زخودش بی خود شد

شاید که کسی در گوشش

نجوایی کرد

گویی سودای پریدن دارد

آسمان همچون چادری سوراخ است

همچون آبکش

نور می تابد از آن سو برما

و چه زیباست

دیدن شب در کویر

در کنار بوته خاری که

تیز است اما مهربان

باز می آید زدور

صدای زوزه یک بوف شوم

گویی امشب به دلش

لحظه ای آرامش نیست

باد به ناگاه نفسش بند آمد

من نمی دانم چرا؟

اما چه حیف!

بد نیست که گهگاهی هم

سرمان را سوی بالا بکنیم

آسمان را یک دل سیر تماشا بکنیم

شاید از وسعت بی حد دلش

چکه ای هم به دل ما افتد

و دل خود را به آبی دریای محبت بزنیم

شب با سکوتی بی صدا می گوید

که فردایی دگر در پیش است

فردایی پر از نور و سرور

فردایی که در این نزدیکی است

صبح خواهد آمد

مهتاب از آن بالا ها

چشم در چشم دلم دوخته بود

گویی با گوش دلم حرفی داشت

اما دریغ

من زبان دل مهتاب نمی دانستم

صد حیف از این بی خبری

باید کاری کرد

باید آموخت زبان دل مهتاب ، شب تاب ، ستاره

باید آموخت زبان دل یک دشت چمن

چلچه ، سوسن ، بلبل و دسته گل یاسمن

شاید آید روزی که

باید فهمید

غوغای دل شکوفه گیلاس را

دلدادگی بلبل و گل

وسپیده ای که گویا اکنون

پشت در منتظر است

تا دوباره نور را

بر سر سفره تنهایی من پهن کند

به امیدی که دگربار ببینم مهتاب

می روم سوی دریاچه خواب

تا دوباره ، کسی بیدارم نکند

دیدن خوابی خوب

شب خوش       

ســـروش آریـــا

18/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 22:57 | 87/01/29

پرده شب

«پرده شب»

پرده شب به سياهي چهره ماه به غارت مي برد

شب ، شب است و نور را يکجا اسارت مي برد

من کنون دلداده و تنها و بي کس مانده ام

زآن سبب که عقل ازسرم بايک اشارت مي برد

مي سرايم در شب تار فراق،غمواره هجران دل

باد  اندوه دلم را سوی یار بهر شکايت مي برد

شاپرک از کوی یار بهرم خبر آورده بود

کاو از این دلدادگی و رنج من گویی رضایت می برد

عاقبت می آید آن روزی که در قاموس لغت

چهره نحس فراق ، سوی عدم بهر ازالت می برد

 

ســـروش آریـــا

 

15/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:13 | 87/01/28

باد بازیگوش

«باد بازیگوش»

سراسیمه می دوید باد بازیگوش

لحظه ای آرام نداشت

سر به هر سو می راند ، رو به هر سو می کرد

و درختان مغرور، سینه سپر می کردند

باد بازیگوش تنه ای زد به تن پنجره یکرنگی

پنجره گفت به باد

این همه شادی و جنبش زچه روست؟

باد تنه ای زد به تنش

و به آرامی گفت

جنبشم از سبکی و شادی ام از پاکی است

زچه رو شاد نباشم که چنین آزادم

از قیودات رها گشته ام و بی پروا

سر به آسمان می سایم

پنجره عبطه ای خورد به باد ، و غمی در دل

که چرا زآهن و چوب است ولی

غافل از اینکه دل او

هر سحرگاه به مهمانی نور خوش است

پنجره معبر صبح است چه بی آلایش

پنجره دلخوشی شمعدانی هاست

سراسیمه می دوید باد بازیگوش

سرکی هم به دل باغ کشید

باغ سرسبز چه رنگارنگ است

گوشه ای غنچه یاس سپید

آن طرف سرو بلند

و چکاوک بر سر شاخه سبز

می نوازد نغمه نغز بهار

پیچک آن سو به سرش سودا داشت

تکیه بر کاه گل و چشم طلب

سوی آن بالا داشت

کم کمک دست خودش را به لب دیوار رساند

چه صفایی دارد

دیدن باغ از آن بالاها

باد باید می رفت

چه که هر آمدنی ، روز رفتن دارد

باد در گوش فضا نرم بگفت

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم

و چه خوش آن رفتن که

سبک و شاد همچو بادی بازیگوش

سوی بالا باشد

ســـروش آریـــا

13/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 23:12 | 87/01/28

چه کسی بیدارم کرد؟

« چه کسی بیدارم کرد؟ »

شبی در خواب دیدم

می روم سوی بهار

تپش باد صبا ، می نوازد پرده نازک یک خاطره را

می کشاند به مشامم ، عطر یک صبح سپید

جمله دریای بلور ، می نشیند در دل یک شبنم

می چکد از گونه یاس سپید

پای یک نهر روان ، لاله ای بنشسته

و به آرامی ، راز خود را به دل آب رها می سازد

آب یکرنگ و زلال می رود تا دریا

و کمی بالاتر ، آسمان چتر خود افراشته بر دشت بهار

چمن و یاس به هم می خندند

چلچله سر می دهد آواز دل انگیز  بهار

و درختان یکدل

می نوازند به همراهی آن چلچله سینه سپید

ناگهان شاپرک از راه رسید

خبری با خود داشت

خبری سبز تر از رنگ بهار

دشت را یکپارچه شادی در بر بگرفت

در دل دشت صدایی پیچید

خنده گل همه جا را پر کرد

آسمان از شدت خوشحالی ، اندکی نرم گریست

و طراوت اکنون

مهمان دل دشت بهار است

و به ناگاه من از خواب پریدم ، چه حیف!

چه کسی بیدارم کرد؟

ســـروش آریـــا

 10/1/1387

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 0:45 | 87/01/27

رهایی

«رهایی»

سر و سودای رهیدن زقفس

سینه و تنگی مجرای نفس

دل و شیدایی بی انتها

کشتی و بیداری یک ناخدا

پله پله رفتن از روی چمن

تا رهیدن از خیال خویشتن

 

6/1/1387

 

 

!! نوشته شده توسط ::::ســروش آریــــا (Soroush Aria):::: | 0:43 | 87/01/27